محمد ماهان محمد ماهان ، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 20 روز سن داره

ماه زندگی ما

سیزده ماهگی

عزيزه دل مامان سيزده ماهگيت مبارك باشه شما در پايان سيزده ماهگي 11200 وزن و قد 78 بودي 4 دندان در بالا و 4 دندان در پائين داري موها كاملا فرفري  توي راه رفتن ماهر ديگه تقريبا ميدوي و كلا ديگه اصلا چهاردست و پا نميري   بسيار آقا و حرف گوش كن    اينجا خونه خاله خاطره در اتاق برديا هستي موتورتم كه خيلي دوست داري ولي فقط بلدي سوار و پياده شي و حولش بدي اصلا هنوز بلد نيستي خودت بروني.. موبايل منم كه دستته يواشكي برش داشتي تا حالا هزار بار رفته تعميرگاه از دست شما .. تازه اينجا موهاتم خودم آرايشگري كردم حسابي كوتاشون كردم ولي بعد پشيمون شدم ...
15 تير 1393

دوازده ماهگی

باغ ِ گل کنار ِ چشم های تو بی طراوت است ... تو از بس برای من عزیزی ! خودم را فراموش کرده ام ... چاوکم ... تو کودکی های منی یا کودکی های پدرت ؟ تو کدام ِ مایی ؟ که انقدر دلنشین و ُ دلبرانه ای ! فدای تو تمام ِ لحظه های من . چاوکم... در پايان دوازده ماهگي تو عسل مامان 10800 وزن و 76 قد و دور سر 46 داشتي همه چي خوب و عالي بود مثل هميشه و اما تغييرات تو :: كاملا راه ميري و شديدا به راه رفتن علاقه داري بيشتر دوست داري خودت همه جا بري مگر اينكه بخواي سرعت بگيري كه چهار دست و پا ميشي و خو...
27 خرداد 1393

تولد يكسالگي 1

  تو مثل بهانه اي تو مثل ِ بهاري   تو مثل ِ تمام ِ هر چه تا به حال داشتم نيستي   جدايي از تمام ِ آنچه منظور ِ من است ...   تو بهترين حسّي....    ای تماشایی ترین مخلوق در روی زمین ! آسمانی میشوم وقتی نگاهت می کنم ! تولدت مبارک شيرين عسلم بلاخره وقتي يكساله شدي خيلي دير تصميم به تولد گرفتن برات كردم اين شد كه تقريبا همه كارا ت با استرس و هول هولي شد ... اول از اينكه دو شب تولد داشتي مثل شاهزاده ها شب اول كه پنجشنبه شب تولدت بود فاميلهاي بابايي و شب دوم كه روز تولدت بود فاميلهاي ماماني البته به اين دليل ...
19 خرداد 1393

در آستانه يكسالگي

عزيز قشنگم در آستانه دوازده ماهگي مسافرت چند روزه به رشت همراه با خاله اينا ... بهت خوش گذشت خيلي دريا رو دوست داشتي و براي اولين بار بود كه لمس ميكردي آب بازي يعني چي اونم لب دريا ... برديا باهات خيلي خيلي خوب بود خيلي هواي تو رو داشت خيلي مهربونه ... خلاصه كه برات خاطره انگيز بود .. اينم عكسهاش... ديگه خودم مي ايستم و براي خودم دست هم ميزنم ..  من و عمو مهدي مهربون .. توي ماشين عمو مهدي ... من و بابا حسين ... بازم من و بابايي... من و ماماني.... يك عكس قشنگ از من و عمو مهدي و بابايي و برديا جوني ... من و خاله جوني و ماماني .... و عكسهاي هيجاني خودم در كنار ...
27 ارديبهشت 1393

اولین قدمهای قشنگت

گلم ... نفسم ... يازده ماه و دو روزه بودي كه اولين قدمهاي قشنگت و برداشتي ... شما سه قدم با شوق و ذوق به سمت جلو مي اومدي و خودت هم از اين قضيه خيلي خوشحال بودي امروز كه يازده ماه و هفت روزه هستي تا پنج قدم هم بر ميداري و خيلي مسلط تر شدي ... داري به سوي استقلال پيش ميري و مامان هر لحظه واست مي ميره ... البته از قدمهاي خوشجلت هنوز عكسي ندارم ولي چند تا عكس از همين روزهات برات ميزارم .. اينجا صبح ساعته 7 كه حاضر شدي بري پيش پرستارت اولش خيلي بي اعصاب بودي ولي بعدش كم كم .... ديوونه هر ثانيه توام ...
22 ارديبهشت 1393